آقای مربّع !

آقای مربّع !

از ۳۹ تا ۴۴

جمعه, ۱۰ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۳۲ ب.ظ

یه دیواره یه دیواره یه دیواره

یه دیواره که پشتش هیچی نداره

بیچاره اون دیوارایی که پشتشون هیچی ندارن

شاید باید دنیارو کوبید از نو ساخت

دلم میسوزه؛ وقتی دیوارایی رو میبینم که پشتشون هیچی ندارن‌.

آرزو میکنم میشد از خجالتِ همشون دربیام.

آرزو میکنم فرصتای زیادی واسه کمک به کلی آدم برام رخ بده.

نکنه هفته‌ای بگذره و نتونم حالِ کسیو هرقدر هم کم، بهتر کنم.

نمیدونی چقدر سنگینم. آخرین باری که درست حسابی اشک ریختم رو یادم نیست؛ نکنه دارم قاطیِ "آدم بزرگا" میشم؟ 

یه چیزِ جدید یاد گرفتم. همه تجربه‌ی این که دلشون واسه گذشتشون تنگ شه رو دارن. کارِ بیخودیه. هر روزی که میگذره تو دیگه اون آدم نیستی. شرایط جوری بوده که در لحظه بهترین تصمیمارو گرفتی و ذره ذره توی مسیری پیش رفتی که آخرش شده اینی که الان هست. تو دیگه اون آدمِ قدیم نیستی وقتتو صرف حسرت و یا حتی دلتنگی نکن. قطعا الانت کامل‌تر و بهتره.

الان اینی! با همین پیش برو و بر اساسش خیز بردار. این کامل ترین مجموعه‌ی ممکن از تمامِ چیزاییه که تاحالا بودی و خواستی. یه جعبه ابزارِ کامل و البته گرون دستته و یادت نره؛ تجربه ثابت کرده تقریبا واسه توی هر مسیری افتادن  دو هفته کافیه : ) 

دلم خونواده خواست... شاید فرداشب خودم رو مهمون یه خونواده کردم.

  • ۹۵/۱۰/۱۰

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی