آقای مربّع !

آقای مربّع !

مزه‌ی آب

پنجشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۳:۵۱ ب.ظ
هیچ اثری از اون پسری که ۵ سال پیش ۲۳ ساعت راه رو با اتوبوس از تبریز رفت شیراز که وسایلشو جمع کنه نمونده.
از تو همون اتوبوس شروع شد. یادمه تشنم شد، آبش مزه موندگی میداد نمیفهمیدم بقیه آدما تو اتوبوس چجوری میتونن اون آبو بخورن. یکم که هوا تاریک شد کلی آدم، مرد و زن اومدن اون ردیف وسط بین صندلیا کف همون زمین گرفتن خوابیدن. آخه مگه کثیف نبود؟ چجوری خوابشون میبرد تو اون شلوغی؟ رسیدم شیراز. تو خونه‌ای که حتی همون موقع هم دوسال میشد توش زندگی نمیکردیم. اتاق من اونجا بود. تبریز اتاق نداشتم تا همین چند ماه پیش هم اتاقم همونجا بود. اتاقی که تخت خودت، وسایلت یادگاری‌هات یه آینه و میزتحریر و کتابخونت توش باشه.
اون‌ شب نخوابیدم. تا صبح داشتم دونه دونه توی وسایلم میگشتم و به این فکر میکردم که کدوماش واسه ادامه‌ی زندگیم به دردم میخوره؟ اینجور وقتا فکر میکنی همشو میخوای انگار دلت نمیاد هیچ چیزیو بذاری و بری. حتی حواست نیست که انقدر قراره چیزای جدید بیاد که دیگه شاید جز واسه مرور خاطرات سراغ قدیمیاش نری. یکی نبود بهم بگه بیشتر به‌دست آوردن بیشتر از دست دادن داره‌ها! 
بعدش واسه آخرین بار به اتاقت نگاه میکنی و درو میبندی میری تو حیاط. یکم بین درختا قدم میزنی و تازه میفهمی قراره دلت تنگ شه. ولی خب اون خونه الانشم مسکونی نبود. برگشتم رو تاب نشستم منتظر شدم ماشین بیاد و دوباره ۱۲ ساعت راه تا رسیدن به تهران. 
من قبل از اون شاید فقط ۲ روز تهران اومده بودم. جز اون همیشه گذری بود. وقتی رسیدم لازم نبود زمان زیادی بگذره تا بفهمم اینجا فرق داره. خیابونا و اتوبانا خیلی زیاد و عریض بودن مردم همه عجله داشتن به زور جواب همو میدادن. هوا انگار مه بود. ولی الان که دارم مینویسم میفهمم آلودگی بود ! یه لبخند میزنم و یه قلپ چای.
بعد از کلی گم شدن رسیدم به جایی که قرار بود خونم باشه. اون اول توش فقط دوتا تخت بود و یه تلویزیون و یه چا‌ی‌ساز که هنوزم هست. خلاصه همه چیز از همین نزدیکیا شروع شد. تقریبا هر چیزی که تو این چند سال واسش حرص خوردم اونقدرا هم تاثیری نداشت. هر چیزی رو هم که آسون گرفتم به بهترین شکل پیش رفت. زندگی همینجوری پیچ‌و‌تاب میخورد، یه جاهایی فقط میفهمیدم که اوضا دقیقا همونیه که همیشه میخواستم باشه. اینجور حسا رو معمولا وقتی یه اتفاقی میفته یا شرایط یجور خاصی میشه میتونم بفهمم. ینی واسط یه کاری هستی یه لحظه پاز میکنی میبینی همین کاری که الان تو دلشی چیزیه که همیشه دوست داشتی از عهدش بتونی بر بیای. 
به نظر من دنیارو همون آدمایی خراب کردن که طبق چیزایی که بلدن زندگی نمیکنن. طرفو میبینی واسه چیزی که با تمام جهان‌بینی‌هاش در تناقضه داره خودشو به آب و آتیش میکشه و وقتی‌هم که دلیلشو ازش میپرسی با یه مِن‌مِن خاصی میگه آخه سیستمش اینه یا بقیه هم دارن همین کارو میکنن. خیلیاشون دلیلی نمیبینن که بخوان اوضاع و احوالو عوض کن. نمیدونم این تفکر از کجا میاد که توی یه سوال چهار‌گزینه‌‌ای یکی از گزینه ها از بقیه خیلی فاصله داشت، حتی ارزشِ بررسی شدن هم نداره. شاید طراح اون سوال انقدر حواسش جمع بوده که بدونه همه اون گزینه‌رو با اولین نگاه میذارن کنار. 
من نمیگم هرکاری بقیه میکنن غلطه، میگم آیا جای اون کار بهتری نمیشه انجام داد؟ خیلی وقتا مشکل اون کار بهترس. آدم نمیدونه بهترین کاری که امروز میتونه انجام بده چیه. شاید باید به این فکر کرد که من اگه این برنامه‌ی روزانمو ماه‌ ها ادامه بدم، آخرش چه چیزی نصیبم میشه چیو میتونم بهتر کنم؟ دوست دارم هر دو-سه روزی رو که میگذره بگیرم بذارم رو نقشه ببینم اگه همین مسیرو برم آخرش کجاس؟ باور پتانسیل‌هایی که داریم کار سختیه. کاری به دلیلشم ندارم ولی یه روحیه‌ی حداقلی‌ای میخواد دیدنش. خیلی از کارامون همون روحیه رو از ما میگیره و انگار آدما نمیخوان باور کنن الان به خوبیِ هر وقتِ دیگس. من یه راه بلدم اونم اینه که خودتو گرسنه نگه داری. منظورم گرسنه‌ای که وقتی غذا کم میخوری نیست. از همه نظر! انگار این گرسنگیه یه موجود سرکشی که تو خودت داری رو سیخونک میزنه تا جایی که بلند میشه رو پاهاش وایمیسه و انقدر خونش به جوش میاد که میخواد خودشو از هرچی زنجیره خلاص کنه. آره هار میشه!
تو هر بعد مخصوصا تو لذایذ یکم خودتو گرسنه نگه دار. باعث میشه سبک و فرز و مهم‌تر از همه مشتاق باشی. راهشم سادس. گاهی سربه‌سر خودت بذار و چیزی که دلت میخواد(خواب، غذا، شهوت، سیگار، استراحت، ...)  رو بهش نده یا کمترشو بده. نذار واسش عادی/عادت/انتظار بشه.


  • ۹۵/۱۱/۰۷

نظرات (۱)

اورین همینطوره 
راستی بابت لغات زبان توی کانال تلگرامتونم می خواستم ازتون تشکر کنم 
دمتون خیلی گرم 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی