آقای مربّع !

آقای مربّع !

به خودم اومدم دیدم دارم از زندگیم لذت نمیبرم

دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۰۸ ب.ظ

به خودم اومدم دیدم دارم از زندگیم لذت نمیبرم. اونم درست وقتی که هههمه چه خوبه! نگرانش نیستم، یجور زنگ خطر داخلیه که بهت میگه باس بیشتر به خودت بپردازی. یه چیز بگم؟ فکرامو ایده‌هامو روشون وقت نمیذارم و همین نگرانم کرده.

خب راستش یه سری چیزا از زندگیم کم شده و در مقابل یه سری چیزا هم اضافه شدن. روزایی که میگذرن رو اگه به بخش‌های دوهفته‌ای بخوام تقسیم کنم، میبینم که تو هر دوهفته ای از زدگیم من یه چیزای جدیدی رو امتحان کردم و به زندگیم اضافشون کردم که تونستن کیفیت و مرزای زندگیمو خیلی گسترش بدن. گاهی باید به عقب نگاه کرد و تو هر بازه‌ی زندگی دنبال چیزایی گشت که ارزش دارن جزو همیشگی‌هات بشن..

وقت خوبیه که یکم بگردم.

چیا میخوام؟ اینارو:

- صبح‌ها زود بیدار شم. وقتی بیدار میشم یه تایم کمی داشته باشم قبل از شروع روز واسه خودم. تایمی که یه لیوان نوشیدنی و یکم قهوه بخورم. یکم بخونم و یکم بنویسم.

- یه جاهایی واسه خودم و زمانی که میخوام واسه خودم بذارم داشته باشم. یه سری تایم که خیلی بهشون مقید باشم. مثل میز کنار پنجره واسه صبح‌ها و یا کافه‌ی همیشگیم و حتی یه میز توی‌ یه کتابخونه و البته زمین ورزشی که وزنه‌های روزانم هستن.

- روزانه مقدار خوبی از وقتم‌ رو پشت میز بگذرونم و صرف یه کاری کنم. این زمان نمیتونه توی کافه باشه مگه این که تنها باشم اونجا.. شاید کتابخونه یا آزمایشگاه. میتونه صرف درس یا تحقیق یا حتی یاد گرفتن ابزار بشه.

- روزانه ورزش کنم یه ساعتای خاصی منظم بدونم وقتشه که برم ورزش و جسممو پرورش بدم. یه برنامه‌ی روتین و یه رشدِ آهسته و پیوسته. برنامه‌ای که میتونه به مرور سنگین و سنگین‌تر بشه و یه روز‌به عقب نگاه کنم ببینم چقدر تونستم رشد کنم‌ :)

- صبر. صبره که تلاشامونو به نتیجه‌ها وصل میکنه. باید صبر کرد و ذره ذره پیش رفت. باید آخر هر روز فقط مطمئن باشی از صبحِ همون روز تونستی اقلا یه چیزیو، هرقدر هم کم، بهتر کرده باشی. انقدر دلت قرص باشه که بدونی فرداهم نوبت قدم بعدیه..

- یادمه وقتاییو که هرشب به گلدونام میرسیدم و ازشون قلمه میزدم؟ حالشونو بهتر میکردم. بعدش با یه لیوان چای یا قهوه میشستم کنارشون به کارام میرسیدم یا مطالعه میکردم.. گاهی که هوا خوب بود همون بیرون بعد از آبپاشی کردن ایوون مینشستم رو زمین یا صندلی میبردم.

- وقتایی که هر روز صبح اکسلِ خوبمو باز میکردم و  فقط به این فکر میکردم اونروزو چجوری بسازم و کارایی که با قودم قرار مداراشو گذاشتم تیک بزنم؟

- وقتایی که گاهی نقاشی میکشیدم و یا طراحی میکردم!

- شاید بخوام نوشتهای قدیمیمو بخونم ... شاید همه اونا واسه همچین روزی هستن.. هم؟

  • ۹۵/۱۲/۱۶

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی