آقای مربّع !

آقای مربّع !

کشتی و قله

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ
بهترین تشبیه زندگی یه سینوسه. آدما عقلشون به چشمشونه.
بذار یه درددلی بکنم.. یه وقتایی میشه که وقتی داری از قله‌های زندگیت رد میشی یه چیزایی‌رو برمیداری واسه خودت. یه عادتاییو برمیداری، یه چیزایی واسه خودت میخری تفریحای جدید وارد زندگیت میکنی، ممکنه حتی محل زندگیتو عوض کنی یا یه سروسامون درست حسابی بدی... ولی مهم‌تر از همه یه سری آدم رو وارد زندگیت میکنی.
درددلِ امشب ما هم مثل همه‌ی حرفای دیگمون خیلی ساده و دلیه، با این تفاوت که ... ولش کن.
میشی مث یه کشتی که بارگیری کرده و حسابی کیفش کوکه. همینجوری پیش میره همه‌چی خوبه و روزبه‌روز هم اوضاع داره بهتر میشه تا این که طوفان میشه. 
میرسی به دره‌ها و ناآرومی‌ها.. به روزای بد به شبای غم‌انگیز.. دوران سیاهی که شاید هر موجود زنده‌ای تجربش کرده و تا وقتی بخواد زنده باشه هم هرازگاهی مجبوره تجربش کنه. یه روزایی میشه که حالت خوب نیست و بزرگترین ترس‌هات هم نامردی نمیکنن و اتفاق میفتن. یادمه وقتی بچه بودم با دوست صمیمیم داشتیم فکر میکردیم بزرگترین ترسمون چیه؟ ما جفتمون همون موقع فهمیدیم بدترین و ترسناک‌ترین چیزی که میتونه‌ واسه یه نفر اتفاق بیفته اینه که -نتونه واسه خودش کاری بکنه- و هنوز که هنوزه تا این سنم چیزی بدتر از این به ذهنم نرسیده.
دوره‌هایی هرچند موقت میان که مجبورت میکن با بزرگترین ترسات روبه‌رو شی و واسه من این بود... 
شروع میکنی به از دست‌دادن.
کشیته سوراخ میشه و ناخدا دستور میده تا جایی که میتونید کشتیو سبک کنید. همه‌ی خدمه شروع میکنن بارهارو تو دریا خالی میکنن.. همون عادت جدیدارو میریزی تو دریا، چیزایی که خریدی، تفریحای جدیدی که واسه خودت برداشتی.. حتی‌خونه‌ی جدیدتو میندازی تو آب. هرکسی یه جوره ولی بعضیامون میخوایم آدمارو به هر چنگ‌ و دندونی که شده نگه داریم.. و این کارو هم میکنیم. گاهی هست که به خودم میگم اگه چند نفر درست‌حسابی نباشن که بخوای روی عرشه بشینی باهاشون از روزای آفتابی کیف کنی و لذت ببری و آب‌پرتقال با نِی هورت بکشی بالا، کشتی داشتن چه فایده‌ای داره؟


ولی طوفان مهربون نیست...
طوفانم ته‌ِتهش باید زندگیشو بچرخونه. باید برو خودشو لای کلی کتاب و کلاس پیدا کنه... باید آیندشو جوری که میخواد بسازه. طبق باوراش. طوفانم گناهی نداره.. زن و بچه داره. حتی وقتایی که با تمام وجودت رو عرشه فریاد میکشی که دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم، یا دیگه توانِ ادامه‌دادن ندارم، یه مشت دیگه میزنه تو صورتت.
میفتی اون کف و فقط همون‌ آدمایی موندن که با چنگ و دندون نگهشون داشتی. دلخوشی به بودنشون... با صورت خونی میشینی پیششون. رو صندلی عقب سرتو میذاری رو پاشون و فقط حواست به اینه که یه قطره اشک از چشمت نچکه. تو دلت میگی یادته از شمال برمیگشتیم میگفتم چند وقته اشک نریختم؟ یادته انقدرتو قله بودن خوب بود که دل واسه اشک ریختن تنگ میشد؟ اشکت میچکه رو صورتی که غرقِِ خونه. میسوزه.
اونا هم با مهربونی نوازشت میکنن و سعی میکنن حالتو بهتر کنن. اصن سنگ تموم میذارن.. 
روزا میگذره و زخمات شروع میکنن به بهتر شدن. طوفان کم‌کم خودشو پیدا کرده، واست یه کادوی یادگاری میخره، یه لیوان.. کم‌کم آفتاب میخواد دربیاد! با خوشحالی میری پیشِ اون آدما میگی ببین خورشیدو! ببین زخمای خوب شدمو! ببین دیگه اشک ندارم ببین عینک خریدم! ببین چقد خریدن این عینکه کار درستی بوده! از ته دل کیف میکنن، آخه نوروزه دریا هم که این روزا دیدن داره.
ولی یه چیز دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه..
اونا صورتِ خونیتو دیدن... اونا اشکاتو پاک کردن.
اونا فهمیدن که طوفان سراغِ کشتیِ تو هم میاد. اون کشتی‌ای که اونا خیلی سال پیش شناخته بودن تو قله بود. کسی فکرشم نمیکرد تو قله بخواد طوفان بیاد. طوفان رفت، ولی خاطرش موند. نه واسه تو، 
واسه بقیه‌ای که ضعفتو دیدن و سر روی شونشون گذاشتی... بهشون گفتی: «خواهش میکنم... کمکم کن.»
هیچوقت این کارو نکن
هیچوقت این جمله‌رو نگو
حتی اگه تو خون و اشکِ خودت غرق شده بودی، حتی اگه آخرین نفست بود، نذار کسی ضعفتو ببینه. نه واسه خودت! نه از ترس این که تنها بشی... به خاطر اونا به خاطر آدما.
آدما نیاز دارن یه ناخدای قهرمان‌رو بشناسن حتی اگه یه خیال خام باشه.

+ ..
  • ۹۶/۰۱/۰۲

نظرات (۱)

این آدم ها ساده به دست نیومدن که یه شبه از دست برن ...
خوب نگاه کن ...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی