آقای مربّع !

آقای مربّع !

حس سنگینی

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

خب الان که اینجارو باز کردم که شروع کنم بنویسم اشک تو چشامه.

نه به معنی استعاریش... به معنی خیلی واقعیش جوری که اگه پلک بزنم میچکه رو گونه‌هام... نمیدونم این که این همزمانی اتفاق‌های زندگی چه رمز و رازی توشه؟ نمیدونم هنوز که باید دیدم به دنیای دورم چجوری باشه؟ کسی باشم که همه‌چیز رو یه معجزه میبینم یا کسی باشم که توی دنیایی پر از احتمالات تصادفی داره سرگردون میچرخه؟


انقدر ننوشتم و انقدر واسه خودم وقت پیدا نکردم که الان نوشتن واسم درد داره.

یکی درد این که با خبرای خوبی نیمدم اینجا و یه‌جورایی انگار دارم شماهایی که منو میخونید رو ناامید میکنم... این بزرگترین درده.

و دومی درد این که نمیدونی داستان چجوری به اینجا رسید؟

الآن نوشتن مثل اینه که چندین قسمت از سریال مورد علاقت گم شده باشه و حالا با دیدن این قسمت جدید باید حدس بزنی چه اتفاقایی افتاده..

واسه خودمم همینجوره. خودم هم نمیدونم که این وسطا چی شده... ینی واقعا آدم انقدر کم حافظس؟

ینی واقعا باید خیلی سفت و سخت ترکِ زندگیتو داشته باشی...؟ وگرنه مثل یه تخته چوب میشی که موج با خودش به هر سمتی دلش میخواد می‌برتت..

و این ینی الآنِ‌ من.

یادت باشه... بالا که نری محکوم به سقوطی.. چیزی به اسم سکون یا درجا بودن وجود نداره.. یه وقتی به خودت میای که میبینی چقدر از اصلِ‌خودت دور شدی.

این دور شدن لزوما به معنی خوبتر یا بدتر شدن نیست.. شاید طرف آدم خوش‌شانسی باشه و اتفاقا جریان به جاهای خوبی ببرتش.. من الان یه جاییم.. وسط یه جزیره‌که نمیدونم کجام؟

نمیدونم از پارسال این موقع‌ها آدم بهتریم یا بدتر... سالم تر یا خراب تر...

ولی به جرأت به  خودم میگم که احساس سنگینی میکنم.. من سنگین‌تر از همیشه‌ام.

اگه بخوام بقیه‌ی چیزارو کنار این سنگینیه بگم انگار به نوعی اغماض کردم و اینارو هم‌سطح شمردم.. اصلا این سنگین بودنه یه طرف و همه‌ چیزای دیگه یه طرفِ دیگه..

نمیدونم چجوری میتونم حتی یذره هم که شده از شر این حس خلاص شم..

موضوع همون آب که از سر گذشت میشه.. یه وقتایی جوری بار رو شونه‌هات حس میکنی که دیگه هیچی واست مهم نیست و فاجعه به بار میاد.

میخوام شروع کنم و تا جاییکه یادم میاد بنویسم..

بلکه بتونم کمی پیدا شم.

  • ۹۶/۰۳/۰۳