آقای مربّع !

آقای مربّع !

درفت‌های قدیمی - تیر 96 - 2

دوشنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۲۷ ب.ظ

با چشمای آبیش،

عرق رو پیشونیش از زیر کلاه کاسکتش برق میزد،

بهم نگاه کرد و گفت:
"زندگی خیلی بهت خوش میگذره ... نه؟"

صدای خورد شدنمو شنیدم..


-----

سوارش کردم، از سر کار برگشته بود.

گفت ینی این روزا داری بیکار میچرخی؟


-----

گفتش :

خب پس داری هیچکاری نمیکنی.. آره؟



هنوزم ولی میپرسم چی جلوتو گرفته که بخوای آدمی بشی که همیشه آرزوشو داشتی بشی؟


  • ۹۶/۰۶/۲۰

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی