آقای مربّع !

آقای مربّع !

چی بنویسم؟

جمعه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۹:۵۸ ب.ظ

من نباید انقد کم بنویسم.

گاهی حس میکنم حداقل کاری که میتونم واسه بقیه بکنم اینه که یه مزخرفاتی از حال و روزم بگم که شاید اگه روزی روزگاری کسی باچیزایی که من دارم میگذرونم مواجه شد، کم‌تر دور خودش بچرخه یا راه اشتباه بره.. ولی معمولا از دو حالت خارج نمیشه..

یا انقد اوضا خوبه و سرم همه‌جوره گرمه که اصلا فرصتِ نوشتن نمیشه.. یا برعکس انقدر گاهی دوست دارم چسناله کنم که یا براشون رمز میذارم چون واقعا دلم میخواد خوبی رو نشر بدم و همیشه این دیدگاه هست واسم که چسناله‌های من واسه کسی جذاب نیست.

خلاصه الان فقط میتونم بگم حیف از روزا و تجربه‌هایی که ثبت نمیشن... اقلا اینه که به درد خودم میخورن. خیلی وقتا شده یهو زده به سرم و رفتم ببینم مثلا پارسال این موقع‌ها دغذغه‌هام چیا بودن. خیلی وقتا کیف کردم که چه چیزاییرو از سر گذروندم و رشد کردم خیلی وقتا‌هم دیدم که چقدر دارم درجا میزنم..

همه‌ی اینا به کنار گاهی جریانِ داستان از دستت در میره. این که اصلا از کجا اومدی و راویِ این قصه میخواد چیو برسونه؟

جوری میشه که حرفش هست، وقت و علاقش‌ هم هست ولی نمیدونی از کجا شروع کنی... ؟

ولی چیزی که واسم مسلمه اینه که میخوام بیشتر بنویسم.

نوشتن حداقل به خودم کمک میکنه بهتر فکر کنم..

ولی یکم وقت میخوام فکر کنم چی بنویسم؟

  • ۲ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۸

دوشنبه چجوری باشه؟

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۳۱ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۱

افلاکو

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۱۹ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۶:۱۹

شروع

چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

هیچوقت نمیفهمیم شرایطی که توشیم خوبه یا بده. خوبیِ امروز میتونه فاجعه‌ی فردارو با خودش بیاره و بدشانسی‌ِ امروز سعادت فردامونو.

فقط اگه یاد بگیریم بهترینِ خودمونو به نمایش بذاریم چه‌ها که نمیتونیم بکنیم. 

معمولا باید اینجوری باشه که درحال ساخت باشی. اینجوری احساس خوب میکنی این وسطا‌هم گاهی تصمیم میگیری استراحت کنی و میزنی بغل.

خیلیا به یه دستِ بالا دست اعتقاد دارن که مثل آموزش کل دانشگاه عمل میکنه و برنامه‌ی درسی و امتحانامونو میچینه. انگار این دسته یه سری زمانارو فقط واست مشخص میکنه اینجوری که میگه الان حرکت کن الان وایسا و هیچ کاری نکن الان بمیر!

باید از یجا شروع میکردم. خونه بیسِ آرمشِ آدماس. هنوز دستم بو جوهرنمک میده. کل خونه رو شستم و تازه ۱۵ فروردین خونه‌تکونی سال جدیدو تموم کردم. و چقد اون نخ سیگاری که بعدش میشینی رو صندلی دم پنجره میچسبه. 

میدونم که فقط باید حرکت کرد یا به قول معروف Take an action خیلی کارا تو ذهنمه که میخوام انجام بدم.

رضا پیشمه امشب مهدیم خوابیده. رضا باز خوابش نبرد صدام زد رفتیم دم در یکم هوا خوردیم یه قرص بهش دادم بخوابه واسه خودم نوشیدنی درست کردم. یه حالِ خوبی داره امشب وقتی همه‌جا مرتبه و تمیز وقتی خونتو دوست داری. امشب سه‌تا گلدون درست کردم. خیلی کیف میده گلدوناتو تکثیر کنی یه حال خوبی به خونه میدن.

رفتم سراغ یادداشتام. که یادم بیاد کجای کار بودم و مسیری که میخوام برم رو مرور کردم.

سفر نوروز که خیلی عجیب بود باعث شد یه نیروی مضاعفی بگیرم. اولش فکرمیکردم جوگیری باشه یکم که گذشت مطمئن شدم اشتباه نمیکنم. از اون جنس تجربه‌هایی بود که حقیقتا کاری با آدم میکنه که دیگه اون قبلیه نیستی.

حس میکنم فرق کردم. فرقِ خوب. بهم کمک کردن..

یه چیز بزرگ فهمیدم. این که خیلی دارم به خودم ظلم میکنم که واسه خودم وقت نمیذارم.

واقعا گاهی زندگی یه‌جای دیگس... درست همونجایی که ما نمیگردیمش.

انگار بهم زندگی تزریق شده. دلم میخواد زندگی کنم جای این که صرفا زنده باشم.


پ.ن: دوستای خوبی دارم :)


  • ۱ نظر
  • ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۵

Share

پنجشنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۰۵ ق.ظ


  • ۱ نظر
  • ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۵

یهویی

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ب.ظ
اگه میخوای دنیاتو وسعت بدی، لازمش اینه که حاتو بشناسی، باید حسادتو با عشق، و حسرتو با تلاش جایگزین کنی.
  • ۲ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۳۶

یفبعاخک۸ک۸

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۳۴ ب.ظ

آدم دلش میخواد تو یه چیزی خوب باشه. 

نه

اقلا تو یه چیز خیلی خوب و متخصص باشه.

چیزی که بهش بنازه، واسه دل خودش.

چیزی که کمبوداشو باهاش بخیه بزنه. بالاخره تو همه‌چیز که نمیشه پیشتاز بود.

یادمه قبلا که یه بعدی ترین موجود دنیا بودم؛ از این مینالیدم که چرا بقیه‌ی گوشه‌های زندگیم جمع و جور نیست.

یادمه اومدم نوشتم که:

《 خوشحالم جای این که بخوام توی یه چیزی صد باشم، توی پنج بعد اقلا بیست گرفتم..》

خب باید اعتراف کنم که چرت گفتم. نه اون درسته و نه این.

انگار صدتا کمه واسمون.

نه میدونی چیه؟

الکی به خودمون نمره میدیم.

یه کاری نصفه نیمه میکنی؛ فک میکنی زدی ابعاد زندگیو گاییدی

ریدی بابا

  • ۱ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۴

داغ

يكشنبه, ۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۱۳ ب.ظ

داغ کردم پشت دست

داغ کردم پشت دست

  • ۱ نظر
  • ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۳

وبلاگ‌بخونم

پنجشنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۳:۳۳ ق.ظ
بعد از دو سال میخوام شروع کنم به وبلاگ خوندن.
وبلاگای خوبی که میشناسید رو میشه بهم بگید؟ 
ممنون : )
  • ۸ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۳۳

کشتی و قله

چهارشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۳۶ ق.ظ
بهترین تشبیه زندگی یه سینوسه. آدما عقلشون به چشمشونه.
بذار یه درددلی بکنم.. یه وقتایی میشه که وقتی داری از قله‌های زندگیت رد میشی یه چیزایی‌رو برمیداری واسه خودت. یه عادتاییو برمیداری، یه چیزایی واسه خودت میخری تفریحای جدید وارد زندگیت میکنی، ممکنه حتی محل زندگیتو عوض کنی یا یه سروسامون درست حسابی بدی... ولی مهم‌تر از همه یه سری آدم رو وارد زندگیت میکنی.
درددلِ امشب ما هم مثل همه‌ی حرفای دیگمون خیلی ساده و دلیه، با این تفاوت که ... ولش کن.
میشی مث یه کشتی که بارگیری کرده و حسابی کیفش کوکه. همینجوری پیش میره همه‌چی خوبه و روزبه‌روز هم اوضاع داره بهتر میشه تا این که طوفان میشه. 
میرسی به دره‌ها و ناآرومی‌ها.. به روزای بد به شبای غم‌انگیز.. دوران سیاهی که شاید هر موجود زنده‌ای تجربش کرده و تا وقتی بخواد زنده باشه هم هرازگاهی مجبوره تجربش کنه. یه روزایی میشه که حالت خوب نیست و بزرگترین ترس‌هات هم نامردی نمیکنن و اتفاق میفتن. یادمه وقتی بچه بودم با دوست صمیمیم داشتیم فکر میکردیم بزرگترین ترسمون چیه؟ ما جفتمون همون موقع فهمیدیم بدترین و ترسناک‌ترین چیزی که میتونه‌ واسه یه نفر اتفاق بیفته اینه که -نتونه واسه خودش کاری بکنه- و هنوز که هنوزه تا این سنم چیزی بدتر از این به ذهنم نرسیده.
دوره‌هایی هرچند موقت میان که مجبورت میکن با بزرگترین ترسات روبه‌رو شی و واسه من این بود... 
شروع میکنی به از دست‌دادن.
کشیته سوراخ میشه و ناخدا دستور میده تا جایی که میتونید کشتیو سبک کنید. همه‌ی خدمه شروع میکنن بارهارو تو دریا خالی میکنن.. همون عادت جدیدارو میریزی تو دریا، چیزایی که خریدی، تفریحای جدیدی که واسه خودت برداشتی.. حتی‌خونه‌ی جدیدتو میندازی تو آب. هرکسی یه جوره ولی بعضیامون میخوایم آدمارو به هر چنگ‌ و دندونی که شده نگه داریم.. و این کارو هم میکنیم. گاهی هست که به خودم میگم اگه چند نفر درست‌حسابی نباشن که بخوای روی عرشه بشینی باهاشون از روزای آفتابی کیف کنی و لذت ببری و آب‌پرتقال با نِی هورت بکشی بالا، کشتی داشتن چه فایده‌ای داره؟


ولی طوفان مهربون نیست...
طوفانم ته‌ِتهش باید زندگیشو بچرخونه. باید برو خودشو لای کلی کتاب و کلاس پیدا کنه... باید آیندشو جوری که میخواد بسازه. طبق باوراش. طوفانم گناهی نداره.. زن و بچه داره. حتی وقتایی که با تمام وجودت رو عرشه فریاد میکشی که دیگه هیچی واسه از دست دادن ندارم، یا دیگه توانِ ادامه‌دادن ندارم، یه مشت دیگه میزنه تو صورتت.
میفتی اون کف و فقط همون‌ آدمایی موندن که با چنگ و دندون نگهشون داشتی. دلخوشی به بودنشون... با صورت خونی میشینی پیششون. رو صندلی عقب سرتو میذاری رو پاشون و فقط حواست به اینه که یه قطره اشک از چشمت نچکه. تو دلت میگی یادته از شمال برمیگشتیم میگفتم چند وقته اشک نریختم؟ یادته انقدرتو قله بودن خوب بود که دل واسه اشک ریختن تنگ میشد؟ اشکت میچکه رو صورتی که غرقِِ خونه. میسوزه.
اونا هم با مهربونی نوازشت میکنن و سعی میکنن حالتو بهتر کنن. اصن سنگ تموم میذارن.. 
روزا میگذره و زخمات شروع میکنن به بهتر شدن. طوفان کم‌کم خودشو پیدا کرده، واست یه کادوی یادگاری میخره، یه لیوان.. کم‌کم آفتاب میخواد دربیاد! با خوشحالی میری پیشِ اون آدما میگی ببین خورشیدو! ببین زخمای خوب شدمو! ببین دیگه اشک ندارم ببین عینک خریدم! ببین چقد خریدن این عینکه کار درستی بوده! از ته دل کیف میکنن، آخه نوروزه دریا هم که این روزا دیدن داره.
ولی یه چیز دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه..
اونا صورتِ خونیتو دیدن... اونا اشکاتو پاک کردن.
اونا فهمیدن که طوفان سراغِ کشتیِ تو هم میاد. اون کشتی‌ای که اونا خیلی سال پیش شناخته بودن تو قله بود. کسی فکرشم نمیکرد تو قله بخواد طوفان بیاد. طوفان رفت، ولی خاطرش موند. نه واسه تو، 
واسه بقیه‌ای که ضعفتو دیدن و سر روی شونشون گذاشتی... بهشون گفتی: «خواهش میکنم... کمکم کن.»
هیچوقت این کارو نکن
هیچوقت این جمله‌رو نگو
حتی اگه تو خون و اشکِ خودت غرق شده بودی، حتی اگه آخرین نفست بود، نذار کسی ضعفتو ببینه. نه واسه خودت! نه از ترس این که تنها بشی... به خاطر اونا به خاطر آدما.
آدما نیاز دارن یه ناخدای قهرمان‌رو بشناسن حتی اگه یه خیال خام باشه.

+ ..
  • ۱ نظر
  • ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۶